آغوش تو ...
کلام در باب پیدایش زیاد است
اما همگی در یک کلام وحدت پیدا میکند
و آنهم این است که:
" من از آن زمانی موجودیت پیدا میکنم که
تو مرا در آغوش بگیری ... "
کلام در باب پیدایش زیاد است
اما همگی در یک کلام وحدت پیدا میکند
و آنهم این است که:
" من از آن زمانی موجودیت پیدا میکنم که
تو مرا در آغوش بگیری ... "
روز اول
آسمان را نشانم دادند و گفتند رنگ گیسوان اوست ...
روز دوم
خورشید را نشانم دادند ، گفتند درخشان است ...
روز سوم
صیحه های رعد را گفتند بشنو ، صدای اوست ...
روز چهارم
گفتند سر به زیر افکن و زمین را لمس کن ، جسم اوست ...
روز پنجم
برای پیدا کردن دانه های گندم گذشت ... گذشت ... تا
روز ششم
نگاهم ، به نگاهت افتاد...
باز ایستاد
آسمان ، خورشید ، رعد
همه باز ایستادند و دیگر چیزی جز نگاهت به کالبدم جان نمیداد ...
روز هفتم
دیگر من ــی وجود نداشت ...
هرچه از عشق بگوییم کم است و
هر چه از عشق بشنویم کمتر ...
--------------------------------------------
بیگانه ی ِ عشقیم ، زِ شغلِ هوسی چند
آبِ رخ عنقایی ما را ، مگسی برد
حضرت بیدل علیه الرحمة