سلام بر آزادی...

من درینجا از هرچه که بتواند کمک کند تا حالِ آدمی دیگرگون شود می‌نویسم، از سینما که هنر "تاریخِ" حاضر است، هنری که همانند شعر خیالِ آدمی را دست‌خوشِ تحول می‌کند و به اندیشه وامی‌دارد؛ از همه بیشتر زبان شعر را دوست دارم، من هم با مالرو هم‌عقیده‌ام که گفت سینما زبان است، اما در رقابت با شعر، این شعر است که گوی سبقت را می‌رباید... داستان هم می‌گویم ولی امیدوارم میانِ خوانِش‌اَش خوابتان نگیرد (=
ارادتمند، ــمجرمــ

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

داستان کوتاه وطن...

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ق.ظ

دیدین وقتی آدم یه چیزی رو می‌شنوه یا می‌خونه غرق‌ِش می‌شه؛ سعدی با من این کار و کرد و منم نشستم داستانی براش نوشتم.

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد




داستان کوتاه وطن رو شما عزیزان میتونین از اینجا دریافت کنید.

10دقیقه 10مگابایت

ستة الایام ...

جمعه, ۱۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ


روز اول

آسمان را نشانم دادند و گفتند رنگ گیسوان اوست ...

روز دوم

خورشید را نشانم دادند ، گفتند درخشان است ...

روز سوم

صیحه های رعد را گفتند بشنو ، صدای اوست ...

روز چهارم

گفتند سر به زیر افکن و زمین را لمس کن ، جسم اوست ...

روز پنجم

برای پیدا کردن دانه های گندم گذشت ... گذشت ... تا

روز ششم

نگاهم ، به نگاهت افتاد...

باز ایستاد

آسمان ، خورشید ، رعد

همه باز ایستادند و دیگر چیزی جز نگاهت به کالبدم جان نمیداد ...

روز هفتم

دیگر من ــی وجود نداشت ...

ناشنیده ها ...

پنجشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۵ ب.ظ


هرچه از عشق بگوییم کم است و

هر چه از عشق بشنویم کمتر ...

--------------------------------------------

بیگانه ی ِ عشقیم ، زِ شغلِ هوسی چند

آبِ رخ عنقایی ما را ، مگسی برد

حضرت بیدل علیه الرحمة

شن زار ...

پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۳۶ ب.ظ

دوست دارم چشمم را

از تمام رنگ و لعاب های این شهر ببندم

و به روی کویر یکرنگی باز کنم ...

شاید اینطور کفشدوزک ها

چشم طمع از پاپوش پاره ی من بردارند ...

همان شن های صحرا خوب است

اگر پایم را بسوزاند هم خوب است ...

لا اقل اینطور مطمئنم که

چیزی از من کم نمیشود ...

میخواهم در کنار آفتاب

در خنکای سایه ی بوته ای بنشینم

که از آن آتش می بارد ...

و پی در پی به دنبال سرابی باشم

از جنس شراب

نه در قعر زمین

در بالای سر

از آنجائی که نور میتراود مهتاب...

و به آن شاخه گل نیلوفر

که ننشسته ست اشک بر روی گلش

در کنار آفتاب ...

در کنار سایه های بادام

در تمام ساعات

بخوانیم با هم

من عاشق برگ گل نیلوفری ام

که با من خندید

و با آن رخ پنهان

که به زیر افتاد آب

و به گل بنشست دل

که با خود گفتا

کاش بماندی در شهر

و در ساحت شب میدیدی

رخ ماهش در آب

میان ریسه بندی های شهر

و میان تمام خرده فروشی های آن

میترواد مهتاب

در بالای سر

نه در قعر زمین

تو به دریاها ، اقیانوسها

چشم بدوز

نه در قعر زمین ، در بالای سر

از آنجائی که نور میتراود مهتاب ...


شیشه ام ...

چهارشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۴، ۰۲:۰۳ ق.ظ

دیگر اینهمه تگرگ برای چه

تو

با آن

دو قطره اشکی که

هنگام رفتن

ریختی

مرا

در هم شکستی ...