دوست دارم چشمم را
از تمام رنگ و لعاب های این شهر ببندم
و به روی کویر یکرنگی باز کنم ...
شاید اینطور کفشدوزک ها
چشم طمع از پاپوش پاره ی من بردارند ...
همان شن های صحرا خوب است
اگر پایم را بسوزاند هم خوب است ...
لا اقل اینطور مطمئنم که
چیزی از من کم نمیشود ...
میخواهم در کنار آفتاب
در خنکای سایه ی بوته ای بنشینم
که از آن آتش می بارد ...
و پی در پی به دنبال سرابی باشم
از جنس شراب
نه در قعر زمین
در بالای سر
از آنجائی که نور میتراود مهتاب...
و به آن شاخه گل نیلوفر
که ننشسته ست اشک بر روی گلش
در کنار آفتاب ...
در کنار سایه های بادام
در تمام ساعات
بخوانیم با هم
من عاشق برگ گل نیلوفری ام
که با من خندید
و با آن رخ پنهان
که به زیر افتاد آب
و به گل بنشست دل
که با خود گفتا
کاش بماندی در شهر
و در ساحت شب میدیدی
رخ ماهش در آب
میان ریسه بندی های شهر
و میان تمام خرده فروشی های آن
میترواد مهتاب
در بالای سر
نه در قعر زمین
تو به دریاها ، اقیانوسها
چشم بدوز
نه در قعر زمین ، در بالای سر
از آنجائی که نور میتراود مهتاب ...
