سلام بر آزادی...

من درینجا از هرچه که بتواند کمک کند تا حالِ آدمی دیگرگون شود می‌نویسم، از سینما که هنر "تاریخِ" حاضر است، هنری که همانند شعر خیالِ آدمی را دست‌خوشِ تحول می‌کند و به اندیشه وامی‌دارد؛ از همه بیشتر زبان شعر را دوست دارم، من هم با مالرو هم‌عقیده‌ام که گفت سینما زبان است، اما در رقابت با شعر، این شعر است که گوی سبقت را می‌رباید... داستان هم می‌گویم ولی امیدوارم میانِ خوانِش‌اَش خوابتان نگیرد (=
ارادتمند، ــمجرمــ

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم» ثبت شده است

سیری در سریال های دفاع مقدس...

سه شنبه, ۴ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۲۲ ب.ظ

پس از حمله رژیم بعث به ایران و آغاز دفاع مقدس ژانر جنگ وارد سینما و تلویزیون ایران شد، ژانری که پس از مدت کوتاهی توانست جای خود را ابتدا در میان فعالان حوزه فرهنگی و هنری پیدا کند و در وهله نخست ادبیات و شعر جنگ شکل گرفت و به تبع آن فیلمسازان و سینماگران وارد عرصه تولید آثار خود با مضامینی در قالب دفاع مقدس شدند. ژانر دفاع مقدس تنها به وجه جنگ در این عرصه نمی‌پردازد، به‌گونه‌ای که مواجهه با این ژانر در ایران با پرداخت جنگ در سینمای ملل دیگر متفاوت است. دفاع مقدس در ایران اصالتی اعتقادی پیدا می‌کند که بن‌مایه اصلی آن را باورهای دینی شکل می‌دهد، باورهایی که بر حفظ تمامیت ارضی کشور و دفاع از کیان وطن و خانواده استوار است؛ به همین سبب هنرمندان این عرصه نه‌تنها وجه تکنیکی و فرمی بلکه محتوای آثار را به صورت جدی مورد پژوهش قرار می‌دهند و برای بسیاری از فعالان این عرصه، دفاع مقدس تنها یک ژانر و یک امکان برای فیلمساز نیست بلکه ساخت فیلم در این حوزه از دغدغه‌ای که هنرمند دارد شکل می‌گیرد. البته آثاری که در این زمینه ساخته شده‌اند با شدت و ضعف‌هایی روبه‌رو هستند که باعث می‌شود یک اثر از میان دیگر فیلم‌ها مورد توجه بیشتر یا کمتری قرار گیرد.

اما هنرمندان تنها به ساخت فیلم سینمایی برای بازگویی آنچه در جبهه‌ها و بعضا پشت جبهه‌ها در جریان است، بسنده نکرده و ساخت سریال را نیز با این مضامین در دستور کار قرار دادند. سریال تلویزیونی با توجه به فرصتی که برای پخش در تلویزیون پیدا می‌کند، می‌تواند مخاطبان زیادی را درگیر خود کند.

شاید بتوان گفت تفاوت ماهوی آثار سینمایی با آثار تلویزیونی که در ژانر دفاع مقدس ساخته می‌شوند پرداخت هرکدام از آنها به مثابه داستان‌پردازی برای قوام فیلم است، پرداختی که در آثار سینمایی با سوژه‌های جنگ می‌شود، صریح‌تر و بی‌واسطه‌تر از پرداخت در سریال‌هایی است که در این ژانر تولید می‌شوند؛ در آثار سینمایی مساله خود جنگ و عواقبی است که در پی آن شکل می‌گیرد، اما در اکثر قریب به‌اتفاق سریال‌ها، جنگ دستمایه‌ای می‌شود برای بیان داستان‌های دیگر نویسنده و فیلمساز که اگر از این امکان به خوبی بهره نبرند تبدیل به اثری می‌شود که آن را به نام ضدجنگ می‌خوانیم، اثری که تعهد اخلاقی به باورهای جنگ نداشته و ظرفیتی که این واقعه برایش مهیا ساخته را با مصادره به مطلوب کردن و تفسیر به رأی خود از بین می‌برد. بررسی آثار تلویزیونی تولید شده در سال‌های پس از جنگ هرچند نشان از افزایش کمی داشته اما به مرور زمان با اقبال کم مخاطب مواجه شده‌اند که سازندگان تلویزیونی را برآن داشت تا از فضای پرهزینه جبهه و جنگ فاصله بگیرند و به ایده‌هایی که پشت جبهه را درگیر می‌کند، بپردازند، ایده‌هایی که فضای جنگ را به حاشیه می‌برد و متن را برای داستان‌های درام مهیا می‌ساخت و حال مخاطب، دفاع مقدس را در بطن یک روایت درام جست‌وجو می‌کند، رویه‌ای که روی ذائقه تماشاگران سینما نیز تاثیر گذاشته و سینمای دفاع مقدس، بدون داشتن یک داستان جذاب با اقبال کم مخاطب روبه‌رو می‌شود؛ درست برخلاف جریان فیلم و سریال دفاع مقدس در دهه ۷۰ که آثار این ژانر دوشادوش آثار ژانرهای اجتماعی- درام در جذب مخاطب موفق حاضر می‌شد که با بررسی چند سریال در این حوزه روند تغییراتی که در مقدمه به آن پرداخته شد را از نظر می‌گذرانیم.

 

گل پامچال ۱۳۷۰

سریال «گل پامچال» روایت لیلا، دختر جنگ زده‌ای است که پس از بمباران شهرش در جنوب کشور به پیرمردی پناه می‌برد تا او را به تنها خواهرش که در شمال کشور زندگی می‌کند، برساند. این سریال که در سال ۱۳۷۰ از شبکه یک سیما روی آنتن رفت، جزء اولین آثاری بود که در قالب سریال به مضمون دفاع مقدس می‌پرداخت و توانست در آن موقع چیزی بیش از ۹۰درصد مخاطب را به خود جذب کند؛ اقبال ویژه مردم، سازندگان را برآن داشت تا نسخه دوم سریال را نیز تهیه و تولید کنند، اما به گفته محمدعلی طالبی، کارگردان سریال، با فیلمنامه آن موافقت نشد و همچنان دست‌نخورده باقی مانده است. نویسندگی این اثر را کامبوزیا پرتوی برعهده داشت، اثری که از منظری متفاوت به زندگی پس از جنگ و پشت جبهه نگاه می‌کرد. لیلا که در ابتدای کار، خود را غریبه‌ای میان خانواده جدید می‌دید اما رفته رفته با آنها ارتباط برقرار کرده و زندگی تازه‌ای را آغاز می‌کند. معنا بخشی به زندگی و امید به آن کاری است که کمتر اثری در حوزه دفاع مقدس توانسته است از پس آن برآید؛ سریال و مدیوم تلویزیون این امکان را مهیا می‌کند تا مخاطب آشنایی بیشتری با رویدادهایی که در پشت جبهه جریان دارد، پیدا کند، کاری که سریال «گل پامچال» کرد از این دست بود و نشان داد که زندگی پس از جنگ نیز ادامه دارد.
 

بهترین تابستان من ۱۳۷۵

در ادامه ساخت سریال‌هایی با مضمون دفاع مقدس این بار نوبت به سریال «بهترین تابستان من» می‌رسد که در سال ۱۳۷۵ از تلویزیون پخش شد. این سریال داستان نوجوانی به نام سعید را روایت می‌کند که تصمیم دارد تابستان خود را در جبهه و میان رزمندگان بگذراند؛ علی بهادر، کارگردان این سریال که بیشتر در زمینه مستندسازی فعالیت دارد، بهترین تابستان من به‌عنوان اولین کار سریالی او شناخته می‌شود که با قرار دادن رگه‌هایی از طنز توانست توجه مخاطبان زیادی را به این سریال جذب کند و همچنین علی صادقی را که در کاراکتر سعید به ایفای نقش می‌پرداخت به دنیای بازیگری معرفی کند. فعالیت علی بهادر در زمینه دفاع مقدس به اینجا ختم نمی‌شود و او بار دیگر پنج سال پس از ساخت اولین سریالش به سراغ ساخت سریال عشق سال‌های جنگ رفت که این سریال نیز در ۱۳ قسمت از تلویزیون به نمایش درآمد. این سریال براساس کتابی با همین عنوان ساخته شد، اما علی بهادر این‌بار در جذب مخاطب نتوانست به خوبی سریال اولش ظاهر شود. داستان کلیشه‌ای سریال و بازتعریف به مراتب ضعیف‌تر آن با توسل به موضوعی به نام جنگ که کمترین سنخیتی با درام سریال دارد، دلایلی بود تا اقبال کم مخاطب را به همراه داشته باشد.

 

خوش رکاب ۱۳۸۱

سریال بعدی که در بهار ۱۳۸۱ به نمایش درآمد، سریال «خوش رکاب» بود، سریالی که داستان راننده کامیونی به نام تقی را روایت می‌کند و این بار نیز سازنده خواسته تا با نگاهی از پشت جبهه به فضای جنگ وارد شود. این سریال با بهره بردن از کمیت‌های طنز توانست جایی میان سبد علاقه‌مندی‌های مخاطبان دوستدار ژانر جنگ پیدا کند و آنان را با قوس تغییر شخصیت تقی، راننده ماشین سنگین همراه سازد که در ابتدای راه حاضر نبود با کامیون در جبهه کار کند ولی رفته رفته شخصیت او دستخوش تغییر شده و تبدیل به رزمنده‌ای می‌شود که خطرات جنگ را به جان می‌خرد. علی شاه‌حاتمی، کارگردان این اثر در ادامه این سریال، تولید سریال «خوش غیرت» را در دستور ساخت قرار داد که به مراتب از اقبال کمتری برخوردار شد. نگاه سازنده در قبال ساخت سریال «خوش رکاب» این‌بار از پشت جبهه به واقعه جنگ بود و داستان کمتر
پرداخته شده روزهای جنگ را به تصویر کشید. داستان فردی که توجهی به جنگ ندارد اما رویدادها دست‌ به ‌دست هم می‌دهند تا وی را وارد فضای جبهه کند؛ داشتن یک نگاه متفاوت در حوزه دفاع مقدس می‌تواند چالش‌ها و امکان‌های بیشتری را برای سازنده مهیا کند که با اقبال مخاطب مواجه شود. امری که سریال «خوش رکاب» توانست از آن مبادرت ورزد ولی نسخه بعدی آن؛ یعنی سریال «خوش غیرت» این‌طور نبود.

 

خاک سرخ ۱۳۸۱

«خاک سرخ» اولین تجربه سریالی ابراهیم حاتمی‌کیا بود، کارگردانی که همه وی را به‌عنوان کارگردان حوزه دفاع مقدس می‌شناسند با ساخت این سریال روایت جنگ عراق علیه ایران را به قاب تلویزیون آورد. البته «حلقه سبز» دیگر سریال این کارگردان است که در سال ۱۳۸۵ در تلویزیون به نمایش درآمد که مضمونی اجتماعی داشت. ابراهیم حاتمی‌کیا سریال «خاک سرخ» را پس از ۱۲ عنوان فیلم بلند داستانی در حوزه دفاع مقدس تولید کرد، سریالی که یکی از دو نویسنده آن مسعود بهبانی‌نیا بود، نویسنده‌ای که همچون کارگردان کار در حوزه دفاع مقدس را قلم می‌زند. «خاک سرخ» روایتی است از خانواده‌ای که سرزمین دارد، خانواده‌ای که در خلال جنگ دست از هم نکشیده و در صدد هستند دوباره جمع خود را بازیابند، استعاری از تکه تکه شدن وطن که رزمند‌گان جنگ به دنبال برگرداندن مناطق اشغال‌شده هستند تا دوباره یکپارچگی و انسجام آن را به دست آورند؛ اما این سریال به مراتب از آثار سینمایی حاتمی‌کیا ضعیف‌تر بوده است. هرچند وی قبل از ساخت این سریال تجربه کارگردانی بیش از ۱۰ فیلم داستانی بلند در این ژانر را داشت اما در انتقال همان تجارب به مدیوم تلویزیون باید دقت بیشتری به خرج می‌داد. برای نمونه می‌توان به سکانس تیرخوردن ایرج محجوب در این سریال اشاره کرد که به ساده‌ترین شکل ممکن و با کمترین تمهیدات مورد نظر گرفته شد که پس از فعالیت‌های سینمایی حاتمی‌کیا انتظار می‌رفت وی بتواند سریالی بهتر و به مراتب قوی‌تر از فیلم‌های بلند سینمایی خود بسازد اما این مهم عملی نشد.

 

در چشم باد ۱۳۸۷

این سریال ۵۰ قسمتی ساخته مسعود جعفری‌جوزانی از درخشان‌ترین آثار تلویزیونی است که تا به حال به نمایش درآمده، داستان این سریال حول محور بیژن ایرانی با بازی پارسا پیروزفر شکل می‌گیرد و در سه فصل عمده به روایت دوران قاجار، وقایع جنگ جهانی دوم و در فصل آخر به دفاع مقدس و فتح خرمشهر می‌پردازد. این سریال ماحصل دو سال تلاش مسعود جعفری‌جوزانی در عرصه نگارش فیلمنامه این سریال است که پرداختن به جزئیات در مقاطعی برای مخاطب می‌تواند جذاب باشد ولی با طولانی شدن مدت کار دنبال کردن را برای مخاطب سخت کرده و پخش پیوسته سریال و عدم فصل‌بندی آن مزید بر علت شده تا با گذشت زمان از میزان مخاطبان این اثر کاسته شود. انتظار می‌رود سازندگان و دست‌اندرکاران تلویزیون برای سریال‌هایی از این دست که توانسته‌اند در جذب مخاطب موفق ظاهر شوند سیاست ویژه‌ای را اتخاذ کنند تا به پخش سریال لطمه‌ای وارد نشود. به این صورت که ابتدا سازندگان، کار را به چند فصل مستقل و در عین حال به هم پیوسته تبدیل کنند و برای هر یک از فصول تمهیدات تولیدی و جذاب را ترتیب دهند؛ به این صورت تلویزیون نیز می‌تواند سریالی که در چند فصل مختلف تولید شده را در مقاطع زمانی مختلف به نمایش درآورد تا اقبال مخاطب با لطمه و ریزش درصدی از تماشاگران روبه‌رو نشود.
 

وضعیت سفید ۱۳۹۰

پس از همکاری هادی مقدم‌دوست با حمید نعمت‌الله در چندین پروژه سینمایی، این دو با سریال «وضعیت سفید» به تلویزیون آمدند، سریالی که شاید ارتباط مستقیمی با جنگ و خط مقدم نداشته باشد اما از امکان جنگ و اتفاقاتی که به واسطه آن در پشت جبهه به‌وقوع می‌پیوندد استفاده کرده تا داستان خود را روایت کند؛ سریال «وضعیت سفید» در رابطه با خانواده گل‌کار است که هرکدام از اعضای خانواده پس از آغاز بمباران شهر تهران توسط رژیم بعث به خانه روستایی مادربزرگ در نزدیکی تهران پناه می‌برند و این نزدیکی اعضای خانواده که در شهر با سلایق و نگاه‌های متفاوتی زندگی می‌کردند بستری مهیا می‌سازد تا اتفاقاتی که قرار است در سریال به آنها پرداخته شود شکل گیرد. از نقاط قوت این کار می‌توان به فیلمنامه منسجم و داستان‌های درهم تنیده‌اش اشاره کرد که از خستگی مخاطب جلوگیری می‌کند. در جای‌جای سریال، جنگ جریان دارد اما این جنگ نیست که مسیر سریال را مشخص می‌سازد چراکه در این سریال هر کاراکتری داستان خود را دارد که با شخصیت‌محوری؛ یعنی امیر گره خورده و قصه‌ هرکدام از شخصیت‌ها با حضور او روایت می‌شود. از دیگر شاخص‌های این سریال کارگردانی آن است، حمید نعمت‌الله همان‌طور که در سینما سبک خود را در پیش گرفته، این استقلال نظر را با ساخت سریال «وضعیت سفید» به قاب تلویزیون نیز انتقال داد و مخاطب در مواجهه با این سریال، اثری شناسنامه‌دار را مشاهده می‌کند، یعنی دکوپاژ و میزانسنی که مختص فیلمساز است و رنگ و بوی فیلم‌های سینمایی حمید نعمت‌الله دارد را در این سریال حس می‌کند.

 

شوق پرواز ۱۳۹۱

این سریال که جزء آخرین کارهای مرحوم یدالله صمدی است روایتی از زندگی شهید خلبان عباس بابایی را ارائه می‌دهد، روایتی که ساخت آن از سال ۱۳۸۶ آغاز شد و درنهایت در سال ۱۳۹۰ از شبکه یک سیما به نمایش درآمد. شهیدعباس بابایی که شهاب حسینی نقش این کاراکتر را برعهده دارد شخصیتی محوری سریال را ایفا می‌کند، اما چیزی که این سریال را از دیگر سریال‌های این حوزه متمایز می‌کند نحوه داستان‌پردازی آن است. پرداخت به زندگی شهیدعباس بابایی توسط ستاره اسکندری در نقش یک خبرنگار باعث می‌شود مخاطب برداشتی بی‌طرفانه از زندگی این شهید داشته باشد و سوالاتی که در ذهن او نقش می‌بندد را از زبان خبرنگاری بشنود که به سراغ این شخصیت می‌رود. یکی دیگر از نکات مهمی که در رابطه با این سریال می‌توان به آن اشاره داشت، تعریف کانون خانواده در این سریال و اهتمام ورزیدن به آن است که باعث شد خانواده‌ها به این سریال اقبال فراوان نشان دهند. سریال «شوق پرواز» سریال خوش ساختی است اما فضای ملموسی از جنگ و دفاع مقدس به جز صحنه‌های پرواز و پادگان نشان نمی‌دهد و همانند سریال‌های دیگر این ژانر که در سال‌های اخیر ساخته شده، تمرکزش را روی فضای شهری و خانواده شهید بابایی گذاشته است و داستان را با اتفاقات این خانواده پیش می‌برد.
 

معراجی‌ها ۱۳۹۲

سریال «معراجی‌ها» که نسخه فیلم سینمایی آن نیز در همین سال به نمایش درآمد، داستان گروهی از دانشجویان را روایت می‌کند که درصدد کسب موافقت مسئولان برای تدفین پیکر شهدای گمنام در دانشگاه خود هستند، اما با مخالفت گروهی دیگر از دانشجویان روبه‌رو می‌شوند که این خود بستری برای روایت داستان این سریال مهیا می‌سازد.
این سریال خواسته با تلفیق روایتی از سال‌های پس از جنگ و ترسیم داستانی چندوجهی نظر مخاطبان را جلب کند که یکی از آن جنبه هایی که در سریال جریان دارد جنبه طنز آن است، طنزی که به مراتب بر موضوعات دیگر غلبه پیدا کرده و مخاطبان را در دسته‌بندی این سریال با تردید روبه‌رو می‌کند و این سوال پیش خواهد آمد که این سریالی است با مضمون دفاع مقدس و رگه‌هایی از طنز یا سریالی است با مضمون کمدی و رگه‌هایی از جنگ؟ فاصله داشتن از فضای جبهه و جنگ و فیلمبرداری درصد بیشتری از کار در فضای شهری، به این احتمال دامن می‌زند که ما با یک سریال کمدی روبه‌رو هستیم یا با اثری که پیرامون دفاع مقدس ساخته شده باشد.

 

کیمیا ۱۳۹۴

شخصیت اصلی فیلم دختری است که در ابتدای جوانی در بطن تحولات انقلاب قرار گرفته و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با آغاز جنگ عراق علیه ایران به فعالیت در جبهه می‌پردازد. جواد افشار که کارگردانی این سریال را عهده‌دار بود، کارگردانی با سابقه در زمینه ساخت سریال برای تلویزیون است و «کیمیا» یازدهمین تجربه او در زمینه ساخت سریال بوده است. سریال «کیمیا» را می‌توان نمونه‌ای از بازخورد وقایع معاصر در جامعه دانست، جامعه‌ای که کیمیا نمونه آماری آن است و با تحولات پیرامون او است که مخاطب با پدیده‌ها آشنا می‌شود، پدیده‌ای مثل انقلاب و اثراتی که این پدیده روی جامعه و مشخصا کیمیا دارد؛ این نوع نگاه برای مواجهه با مسائل می‌رفت تا نقطه قوتی باشد برای این اثر اما سودای بلند این سریال برای پوشش زندگی کیمیا از ابتدای جوانی تا کهنسالی، مخاطب را در یک سردرگمی قرار می‌داد. شاید صبر و حوصله بیشتر برای تولید این سریال و تمرکز روی متن می‌توانست مثمرثمر واقع شود، اما پخش پیوسته این سریال باعث شد تا رفته‌رفته اقبال مخاطب به آن با کاهش شدید مواجه شود. مسعود بهبهانی‌نیا نویسنده با سابقه این سریال بار دیگر ثابت کرد که می‌تواند در ایده‌پردازی موفق ظاهر شود اما این تنها در بخشی از روند فیلمسازی اتفاق می‌افتد و این سریال با پرداخت ضعیف خود نتوانست انتظارات را برآورده سازد و هرچه به پایان این سریال نزدیک می‌شدیم تعداد مخاطبان این سریال نیز کاهش می‌یافت.



*پسانگارش: این یادداشت به تاریخ سوم دی ماه نود و هفت در روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.  

نقد فیلم The Mountain Between Us

دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۱۳ ق.ظ

“کوهستان میان ما” از جمله فیلم‌های درام موفق‌ست که می‌توان گفت شیمی مخاطب بعد از دیدن این فیلم از تلخی‌ها و رنج‌ها ، رو به‌سوی زیبایی‌ها و امید به زندگی میل پیدا می‌کند؛ داستان دو خطی فیلم در این خلاصه می‌شود که، پروازی به دلیل وضعیت آب‌وهوایی نامساعد لغو شده و حال الکس و بِن در صدد هستند تا با کرایه یک هواپیمای شخصی به مقصد برسند، اما هواپیمایشان میانه رشته کوه‌های منطقه یوتا سقوط می‌کند و داستان از این‌جا آغاز می‌شود…

فیلم روایت روانی دارد، همان‌طور که می‌توان از یک کارگردان کارکشته انتظار داشت که بدون معطلی داستان فیلم خود را سر بی‌اندازد، هانی ابواسد کارگردان این اثر که فلسطینی‌الاصل است امسال وارد سومین دهه از فعالیت‌های هنری‌اش می‌شود، کارگردانی که کارنامه کاری قابل قبولی دارد و در سال ۲۰۱۴ فیلم او یعنی “Omar” نامزد جایزه اسکار در بخش فیلم‌های زبان خارجی می‌شود؛ کاملا مشخص است که ابواسد برای ساخت این اثر دقت بالایی به خرج داده،‌ همکاری او با کریس ویتز به‌عنوان نویسنده فیلم (که بر اساس کتابی از کارلوس مارتین نوشته) که خود تجربه ساخت و نوشتن چندین اثر دیگر را دارد در ابتدای راه و انتخاب‌ رامین جوادی برای آهنگ‌سازی این اثر که در صحنه‌های حساس آهنگ او مکمل گوش‌نوازی برای فیلم است و یا مندی واکر در سمت فیلم‌بردار که چشمان مخاطب را میهمان نماهای بکر و بی‌نظیری از طبیعت می‌کند، نشان از این امر مهم دارد.

ابتدای فیلم هانی ابواسد وقایعی که در هواپیما جریان دارد را بدون کات و با یک لانگ‌-تیک نشان می‌دهد که تا زمان سقوط هواپیما مخاطب را با فضای پر التهاب موجود همراه می‌سازد ولی رفته رفته رونق از دوربین می‌رود، این بدان معنی نیست که سازنده از وضعیت کمی که کوهستان برفی برای او به ارمغان آورده بی‌اطلاع است بلکه بدین معنی‌ست سازنده می‌توانست وضعیت کیفی فیلم را به بزرگی کوهستانی که درآن قرار دارد افزایش دهد و به دکوپاژهای ساده و در دسترس‌ترین‌ها بسنده نکند.

کیت وینسلت (الکس) بازیگر نام‌آشنایی که خیلی‌ها او را به‌خاطر ایفای نقش در فیلم تایتانیک می‌شناسند مقابل ادریس البا (بِن) بازی می‌کند، هر دو نقش‌هایشان را یافته‌اند و با مختصاتی که فیلم‌نامه برای آنها طرح کرده همراه می‌شوند، بن فردی محافظه‌کار است که در مقابل الکسِ جسور و پرجنب‌وجوش قرار دارد و این دو باید بین دو مدلی که برای ادامه کار پیشنهاد می‌شود یکی را انتخاب کنند.

 مسئله اصلی فیلم بین ” ساختن زندگی” و “داشتن زندگی” ست، فیلم داستانِ امید به زندگی را روایت می‌کند که از بطنِ یک دل‌بستگی می‌جوشد، از جایی که دیگر قلب را یک ماهیچه نمی‌داند و او را مسلط بر اوامر آدمی می‌کند؛ ساختن زندگی یعنی ایستادن در زمان و انتظار برای ارائه راه حل از جانب منطق، بن در این فیلم منطقی نگاه می‌کند محافظه‌کار است، او تا آخرین لحظه رضایت نمی‌دهد تا بدون داشتن هیچ تصویری از آینده تنها سرپناهِ موجودی که دارند را رها کند و میان کوهستان سراسر سپید قدم بگذارد، بن تا آخرین لحظه امید دارد تا به دست نیروهای امداد نجات پیدا کنند اما اینگونه نیست و جسارت الکس با وجود این‌که شرایط مساعدی برای کوه نوردی ندارد او را به راه می‌اندازد تا راه نجات‌شان را خودشان پیدا کنند، این یعنی همان “داشتن زندگی” داشتن آن‌چه هست، نه آن‌چه که به‌دست خواهد آمد؛ الکس امید دارد اما نه به نیروهای امداد، الکس به خود و توانایی‌های خود امید دارد و می‌کوشد تا با تمام مشکلاتی که در طول مسیر برایشان پیش می‌آید مبارزه کند تا نجات پیدا کنند.

ابواسد یک اجرایِ با حیا از عشقی که بین بن و الکس شکل گرفته را به نمایش می‌گذارد، ولی در فصل پایانی فیلم زمان زیادی می‌گذرد تا این عشق به سرانجام برسد؛ مخاطب از سازنده‌ای که قدرِ زمان را می‌داند و حتی در فصل اول این فیلم سریع داستان را سرمی‌اندازد انتظار بیشتری دارد و صرف ۲۰دقیقه برای پایانِ فصل آخر فیلم واقعا خسته‌کننده است؛ سازنده‌ در این اثر به زیرکی از یک سگ در قامت نقش مکمل استفاده کرده و رویدادهای بزرگی در فیلم را به دوش او می‌اندازد این نیز شاید به زعم بعضی‌ها از نقاط ضعف باشد اما استفاده از تمامِ عناصر داستان من جمله یک حیوان دست‌آموز این امکان را برای سازنده به‌وجود می‌آورد تا فضاهای خالی را پر کند؛ در مجموع ” کوهستان میان ما‌” فیلمی درام و ستودنی‌است که دیدنش خالی از لطف نخواهد‌ بود.

/

منتشره در سایت نقد فیلمِ فیلم‌موویز 


سینما چیست؟

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۰۷ ق.ظ

سینما چیست؟

" سینما چیست؟!" از آن دست سوالات بنیادینی‌ست که سینِما مخاطبینِ خود را درگیر آن می‌کند، کمتر کسی پیدا می‌شود که بیننده صرف باشد و مخاطبین دیر یا زود این سوال را از خود می‌پرسند؛ آن‌چیزی که ما به‌عنوان سینما می‌شناسیم، سالنی‌ست که به‌وقتِ نمایش فیلم تاریک می‌شود و متشکل از یک پرده نقره‌ای رنگ، سیستم پخش صوت و یک پروجکشن که فیلم را بر روی پرده تصویر می‌کند؛ اما این‌ها فقط بعدِ تأسیساتیِ سینماست و پاسخی کامل به پرسش ما یعنی "سینما چیست؟!" نمی‌دهد.

سینما را هنر دنیای مدرن و عصر امروزِ تاریخ می‌نامند، هنری که برایِ ساخت آن ماه‌ها و شاید سال‌ها زمان برده باشد ولی ماحصل کار در یک سالن تاریک و بر رویِ یک پرده نقره‌ای به نمایش درمی‌آید. سینما هنری‌است که همواره پدیدارهایی مثل زمان و مکان را به چالش می‌کشد و به همین خاطر است که این هنر همه‌چیز هست و در عین همه‌چیز بودن‌اش هیچ‌چیز نیست!

خیلی‌ها برای تعریف سینما از سیری که عکاسی در ابتدای راهِ آن قرار دارد صحبت می‌کنند و سینما را متشکل از تصاویری به هم پیوسته تعریف می‌نمایند، ولی آیا سینما تنها به این تأویلِ اونتیکی خلاصه می‌شود؟ مسلما جواب منفی‌است، سینما سیری دارد، هرمنوتیکی‌است که در هستِ خود و وجودِ خود درحالِ آمد و شد است، سیری میان اونتیک و اونتولوژیک؛ البته که عکاسی کمک شایانی به سینما کرد ولی عدسی بی‌عاطفه دوربینِ عکاسی که حتی عکاسَش را فراموش می‌کند در سینما جان می‌گیرد وفیلم‌ساز در سینما سعی آن دارد تا با فریم به فریمِ فیلم‌اش جهانی که خود متصور هست را خلق کند. 

سینما را همه‌مان کم و بیش تجربه کرده‌ایم، زمانی که پدربزرگ‌ و مادربزرگ‌مان قصه‌ها برای‌مان تعریف می‌کردند، سینما از ادبیات داستانی آغاز می‌شود، جایی که پیرنگ‌ها و لاین‌هایِ داستانی برایمان خوانده می‌شد، بدون آنکه خود بدانیم از چه چیز برایمان سخن می‌گویند، سینما برای ما از زمانی آغاز شد که پتروس قهرمان را برای‌مان شناساندند، از زمانی که نوش‌دارو پس از مرگ سهراب به دست‌اش رسید، از زمانی که مادر بره‌ها رفت تا بزک قندی خود را از شکم گرگ رهایی بخشد؛ همه‌ی این‌ها سینما بود، اما داشتند ما را برای دیدنِ این قهرمان‌ها، دنبال کردن این قصه‌ها و سامان دادنِ پایان‌هایشان آماده می‌کردند، سینما یک رفت و آمدِ ادراکی‌ست، ما در طول زندگی خود قبل از این‌که در سالن سینما نشسته باشیم، کاراکترها دیده‌ایم، قصه‌ها شنیده‌ایم، احساساتی را تجربه کرده‌ایم، ولی تنها سینما قادر خواهد بود تا ما نسبت‌هایِ هرکدام از این عناصر (یعنی کاراکتر و قصه و...) را در عالمی غیر از عالم شخصی‌مان ببینیم، عالمی که غریبه نیست، به گونه‌ای که وقتی آن را دیدیم می گوییم: " آه، این روایتی‌ست که من آن را می‌شناسم." این شناخت را سینما برای ما به ارمغان خواهد آورد.

سینما آن هنری‌است که می‌توان با آن جریان ساخت می‌توان با آن گلادیاتور را به نمایش گذاشت که هم روایتی عاشقانه را برای مخاطب فهم می‌کند و هم اسطوره‌ای می‌سازد که درسِ مبارزه با طاغوت می‌دهد؛ سینما آن هنری است که عالَم خلق می‌کند، وقتی صحبت از عالم می‌شود یعنی همه‌چیزِ عالمِ واقعی یا فراتر از آن را می‌توانید دراو ببینید، کاراکتری را می‌بینید که حتی تصور نمی‌کرده‌اید در دنیایِ واقعی این‌چنین آدمی زیست کند، در زمان و مکانی سیر می‌کنید که شاید برای شما حصولِ آن امکان‌پذیر نباشد، همانندِ تجربه زیست در کره مریخ و یا امکان سیر در کهکشان‌ها برای پیدا کردن یک زیست‌بومِ نو برای آدمی؛ سینما هنری‌است که شما را در تجاربِ دیگران سهیم می‌کند و نسبت‌هایی از زندگی انسان با انسان و یا انسان با جهان ترسیم می‌کند که شاید تا به آن زمان حِسِ درافتادن درآن موقعیت را تجربه نکرده‌اید، اما مادامی که شما نسبتِ خود را با آن فضا مشخص کنید ناخودآگاه پا را فراتر گذاشته و شروع به ادراکِ شرایط می‌کنید، این دقیقا کاری‌است که سینما انجام می‌دهد، یعنی مسئله سازی برای مخاطب خود؛ اگر فیلمی دیدید که بعد از آن حجاب از هیچ مسئله‌ای برنداشت بدانید آن سینما نیست، شاید فیلمی باشد که به خدمتِ صنعت سینما درآمده ولی قطعِ به‌یقین سینما نیست.

خیال را عنصر اصلی شعر خوانده‌اند، اما فقط شعر نیست که استوار بر بلندایِ خیال ایستاده، سینما نیز عنصرِ اصلی‌اش خیال است، آن فیلمی که به خدمتِ صنعتِ سینما درآمده وهم‌انگیز است ولی سینمایِ اصیل خیال‌انگیز است، فیلمی که برای صنعتِ سینما ساخته شده از تکنیک که همان عدسی بی‌مهرِ دوربین است پا را فراتر نگذاشته ولی فریم به فریم سینمایِ اصیل بر پرده نقره‌ای سینما نقش می‌بندد تا شعرِ خود را بسراید، تا به مقامِ *فرم* برسد و مخاطب را با خیال‌پردازی خود همراه کند؛ سینما این است، سُرایشی در بابِ خیال.

جای خالی گرگ...

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ق.ظ

قطع‌به‌یقین فیلم "مغزهای‌کوچک‌زنگ‌زده" برای آنانی که ذائقه‌شان با سینمای گوشه‌گیر اجتماعی ایران سنخیتی ندارد غیر قابل تحمل است، مخاطبانی که عادت کرده‌اند چند بار در سالن سینما و در تاریکی آن از فرصت استفاده کنند و قه‌قهه بزنند مطمئناً این فیلم برای‌شان بسیار ناخوشایند می‌نمایاند، فیلمی که نه از زیرِ پوسته شهر بلکه از پَسِ ذهنِ شهروند-شهری پرده برمی‌دارد.

اکثراً کسانی که مقابل این فیلم موضع می‌گیرند می‌خواهند با زدن زیرِ میز به‌کل منکر وقایعی باشند که در خلال فیلم در جریان است، کسانی که راحت‌ترین کار ممکن یعنی تخریب را در دستور کار خود قرار می‌دهند، به‌جای این‌که با مهره‌های رویِ میز بازی کنند.

فیلم "مغزهای‌کوچک‌زنگ‌زده" برای کسانی که به‌دنبال جامعه آرمانی خود و حاشیه امن می‌گردند یک زنگ خطر است، خطری که بیخِ گوشِ ماست، همین نزدیکی، خطری نه از جنسِ خشونت، نه از جنس قضاوت‌های زودهنگام و ... آن خطری که بر روی پرده نقره‌ای سینما نقش می‌بندد از جنسِ انحطاطِ هویت‌ی‌است که از آدمی سلب شده‌است، از جنس وجودشناختی‌است که به پرسش‌هایش پاسخ داده نشده‌است، در فیلم "مغزهای‌کوچک‌زنگ‌زده" اراده معطوف به قدرت تماماً مقابل آزادی ایستاده، آزادی که با حضور گرگ تحدید و تهدید نمی‌شود، این آزادی با حضور عضوی از آن جامعه‌ای که ترسیم شده محدود می‌شود و آن‌کس که می‌خواهد خارج از این سلطه قد علم کند را به سلابه می‌کشد.

فیلم "مغزهای‌کوچک‌زنگ‌زده" روایتی‌ست از آن‌چه که درحالِ وقوع است، خیلی دور نیست، در همین پسِ سرِ خودِ ما کمین کرده‌ست و اگر مقابلش نایستیم می‌شویم چوپانی که به دنبالِ چراندنِ گوسفندهای خود است.

سینما، بدون مخاطب...

يكشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۳۰ ق.ظ

در این مجال نگارنده سعی دارد نگاهِ خود و خواننده را به سینما این هنری که زاییده‌ی تکنولوژی‌ست معطوف نماید؛‌مسلما نمیتوان و نخواهد شد که از سینما، این کارخانه رویاسازی به سادگی عبور کرد، اما رویدادهایی که منجر به شکل‌گیری یک فیلم می‌شود کمک شایانی به سیرِ مطالعه‌ی امر خواهد کرد.

 دنیای حاضر در مواجهه با فیلم،سینما و یا به شکل عامِ آن هنر، با معضل خودبنیادگرایانه دست و پنجه نرم می‌کند، معضلی که با حرص و ولع سیری‌ناپذیرِ مؤلفان اثر هنری پا به عرصه وجود گذاشت؛ در این دست آثار مؤلف سعی دارد حرف خود را بدون کم و کاست به تأویل مخاطب برساند، بدون اینکه دخل و تصرفی درآن صورت بگیرد؛ این دست آثار به مکتب اصالت مؤلف وفادارند، فرقی هم نمیکند از نماهای لانگ و جوه‌های بصریِ چشم‌نواز استفاده کنند و یا بیگ‌پروداکشنی داشته باشند که یکسال هم سر سفره آن فیلم رزق بخورند! ، مهم این است که مؤلف خود را رکن موضوع دانسته و از تفکیک صورت‌های مثالی و مسائل معطوف به موضوع بویی نبرده است.

 پر واضح می‌نماید که پرداخت این‌چنینی به موضوع، سوژه و یا هر اسم دیگری که به پدیده‌ی مورد بحث اطلاق می‌شود ، جفا در حق موضوع‌ست، به‌نحوی که مشخص می‌شود مؤلف فرصتی کافی به جوششِ موضوع درون خود نداده و امکانِ شخصی‌سازی سوژه را از دست داده و به‌طبع با این ترتیب نمی‌تواند با موضوعِ مورد بحث خود ارتباطِ عمیقی برقرار کند و زمانی که یک هنرمند نتواند خود را در منظومه‌ی آن‌چه که خلق می‌کند ببیند قادر به بیان و به‌تصویر کشیدن آن نخواهد بود.

فیلم "به وقت شام" می‌تواند نمونه بارزِ این رفتار با ساحت هنر و سینما باشد، سینمایی که به اعترافِ سازنده‌اش سفارشی‌ست و هیچ دغدغه‌ای پشت آن قرار ندارد،‌چرا که اگر اینچنین می‌بود، مجموعه تبلیغاتی این فیلم دست به نمایشِ سراسر سیاه خود برای پایان بخشیدن به اکران این فیلم در سینماها نمی‌زد،‌ فیلم نه تنها قصه‌ی موضوع‌اش را روایت نمی‌کند بلکه از بیانِ قصه خودش نیز عاجز است؛ این درحالیست که سازنده این فیلم، چندی پیش از بهزاد بهزادپور سازنده فیلم نازنین " خداحافظ رفیق" دعوت کرد تا دوباره فیلم بسازد! ؛ آری آقای حاتمی‌کیا، فیلمسازی که شما از آن یاد کردید، فیلمسازی‌ست که با ساحت هنر آشناست و اگر تنها یک فیلم در عرصه دفاع‌مقدس ساخته همان یک فیلم بار تمام تمناهایِ عشاق را به‌دوش می‌کشد، سازنده فیلم  " خداحافظ رفیق" این فیلم را زندگی کرده، لحظه لحظه‌ی عشق بازی فیلم‌ساز در این فیلم جاری و ساری‌ست، بخاطر همین‌هم است که حتی شما با این سینمای سفارشی‌تان سراغش می‌روید و می‌گویید فیلم بساز؛ساحت هنر برای اثرگذاری، ساحتی مقدس است که هرکه بخواهد از او سؤاستفاده کند، رسوایش می‌کند.

و قسم به توالی زمان، کزان گریزی نیست ...

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ


" مکان ،تجلی ناسوتی محض است؛ زمان چیزی جز تجلی ناسوتی صیرورت نیست." این بخشی از کتاب حکمت انسی استاد معارف است ، که مطالعه اش قرین شد با دیدن فیلم OtherLife فیلمی که دران تلاش میشد عرصه ی نوینی از علوم را نشان دهد تا طالبانش را به زمان-مکان دلخواهشان ارجاع دهد ، این امر با تزریق ماده ای به مغز از طریق چشم میسر میشد و آن ماده حاوی کدهایی بود که مشخصات و مختصات زمان-مکان مطلوب را برای استفاده کننده و مغز آن قابل خواندن میکرد، و پس از اتمام دوره ی حضور استفاده کننده درآن مکان ، زمانِ حضورِ وی به اتمام میرسید و به دنیای واقعی بازمیگشت. این حضور در زمان-مکان جدید فراتر از یک خواب هست، بنوعی ک انسان دران زمان-مکان جدید توانایی درک هر حسی را خواهد داشت، انسان خسته میشود ، مضطرب میشود، خوشحال میشود و از همه مهمتر متوجه توالی زمان میشود؛ بطور مثال کاراکتر زن این فیلم که خود خالق کدهاست برای امتحان یک ماده وارد یک خانه ی کوهستانی میشود و در دامنه ی برفی ان اسکی سواری میکند، اما پس از به پایان رسیدن کد (که هدفش تجربه کردن فضای کوهستانی و اسکی سواری ست) درحالیکه زن منتظر بازگشت به دنیای واقعی ست دوباره سر از خانه ی کوهستانی درمی آورد و همین او را نگران میکند ، این روند تا چندین مرتبه تکرار میشود و او را به وحشت می اندازد و هراس ماندن زن در این سیکل را در دلِ مخاطب می اندازد؛ ولی در نهایت زن بکمک همکارش از کد خارج شده و به دنیای واقعی بازمیگردد با توجه به اینکه همچنان هراس و دلهره ی اتفاقی که از سر گذرانده همراه اوست.
اما با این مقدمه پیرنگ داستان واقعه ای از غرق شدن برادر زن را روایت میکند که زن حال قصد دارد با نوشتن کدهای پی در پی برادرش را به زمان غرق شدن بازگرداند تا وی بتواند انتخاب درستی داشته باشد و به این شکل از غرق شدن برادرش جلوگیری کند؛ اما در نهایت هم فیلم و هم کاراکتر اول آن یعنی زنِ کدنویس تسلیم " توالی زمان " میشوند و درمی یابند که گریزی از این تجلی ناسوتی صیرورت نیست و هیچ تصرفی دران امکان ندارد. فیلم اما بدرستی امکان حضور در مکان را نشان میدهد ، مکانی یا ذره ای که شاید در طول وجودش هزاران بار تجربه شود و ذراتی ک با یکدیگر جمع میشود اما زمان، این قابلیت را ندارد ، هیچگاه آنات زمان را نمیتوان به تصرف درآورد و با یکدیگر جمع زد ، و این مشخصه ی اصلی " #زمان " است.

تلاقی موقعیت ها (Me before you)

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۵۰ ب.ظ

"من پیش از او" آخرین فیلم رمانس ی که دیده ام متعلق به جوجو مویز و شروک است ؛ جوجو مویز که ابتدا رمانی به همین نام به رشته تحریر درآورده بود این بار فیلمنامه کتاب خود را نوشت و فیلمنامه را بدست تیا شروک ی سپرد که اولین فیلم بلندش را کارگردانی می کرد اما مطمئنا این دو طرحی قابل قبول از خود ارائه دادند که توانستند بازگشت سرمایه ای قریب به 10 برابر را برای سرمایه گزاران و کمپانی برادران وارنر رقم بزنند.

همانطور که پیشتر گفته شد این فیلم توانست موفقیتی خوب در جذب مخاطب به دست آورد که بی شک این موفقیت را مرهون فیلمنامه ای دقیق است.

بی شک وقتی مخاطب در سینما می نشیند انتظار دارد تا رویاهایش به واقعیت بدل شود و در آسمان احلام و خیال خود کاراکتر های مورد علاقه اش را دنبال کند اما محقق شدن این امر جای بحث دارد و میتوان گفت فیلمی در اغناء مخاطب خود این راه را بخوبی طی میکند و فیلمی مخاطب را در این رابطه راضی نخواهد کرد ؛ اما به جرأت میتوان گفت مخاطبی که فیلم " من پیش از او " را برای دیدن انتخاب کرده با علم بر اینکه شاهد فیلمی رمانتیک است بی شک راضی از سالن سینما خارج می شود.

ما شاهد فیلمی برمبنای فیلمناکه ای دقیق هستیم که نکات ریز و تأثیر گذار زیادی دارد هرچند انتقاداتی در رابطه با شخصیت های فرعی نظیر خواهر لوسیا کلارک (امیلیا کلارک) و یا دوستش پاتریک بیان می شود اما هر دو کارکرد خود را به اندازه ای موزون در فیلم ایفا میکنند و پرداختن بیش از اندازه به این کاراکترها فیلم را از مسیر اصلی خود بین ویل و لوسیا دور میکند و در ثانی کاراکتر ها چیزی بیشتر از آن چیزی که نشان داده می شوند نمیتوانند کار دیگری کنند بطور مثال پاتریک که نامزد لوسیا تنها دونده ای ایست که تمام فکر و تمرکزش معطوف به فعالیت های ورزشی خود اما دریغ از این نکته که نامزدش لوسیا علاقه ای به ورزش ندارد حتی در ادامه میبینیم که در یک مسابقه ی اسب دوانی ضعیف ترین اسب را برای شرط بندی انتخاب میکند و پاتریک کمترین گرایش را نسبت به علاقه مندی های لوسیا از خود نشان می دهد و این خود نشان میدهد که لوسیا رفته رفته از پاتریک فاصله گرفته و از همراهی او در تور نروژ سر باز میزند و با ویل در یک سفر رویای همراه می شود.

اما نامزد ویل هم سرانجامی بهتر از پاتریک ندارد ، او پس از اینکه ویل تصادم میکند ترکش کرده و در حال ازدواج با یکی از بهترین دوستانن ویل است.

از نقاط قوت فیلم میتوان به نبض متوازن آن اشاره کرد ، ما در سی دقیقه ابتدایی فیلم با تمام کاراکتر ها آشنا میشویم و مختصات هرکدام را در می یابیم و میبینیم که هرکدام چه جایگاه و چه سکناتی دارند به غیر از لوسیا کلارک ، لوسیا کلارک پس از اخراجش از کافه دنبال کار جدیدی می گردد که با خانواده ترینر آشنا شده و مادر ویل که لوسیا را دختر خوش مشرب و بذله گو و زیبایی می یابد او را برای پرستاری از ویل به مدت شش ماه استخدام میکند که تعلیق فیلم را میتوانیم از این مدت معلوم دریافت ، مخاطب اطلاعی دقیق از این مدت معلوم نمیداند و به همراه لوسیا کلارک مخاطب متوجه گفت گویی بین پدر و مادر ویل میشود که در رابطه با بحث خودکشی خودخواسته ویل در حال بحث اند ، لوسیا و مخاطبان توامان متوجه می شوند خانواده ترنر به دنبال کسی بودند که ویل را به زندگی امیدوار کنند اما ظاهرا ویل در تصمیمی که گرفته مصمم است و حتی وکیلی متخصص در امور وصیتنامه را نیز احضار میکند و وصیتنامه خود را مینویسد.

در نهایت فیلم با یک اتفاق بزرگ یعنی پایان دادن ویل به زندگی اش با یک خودکشی خودخواسته پایان می یابد اما مخاطب یک عشق سراسر رنگین و دلنواز را بین ویل و لوسیا شاهد است ، عشقی که با صحنه آرایی های بی نظیر و رنگارنگ همراه است ، سیری که با موسیقی متن منااسب طی می شود ، عشقی که بین ویل و لوسیا شکل گرفته هر دو را خوشحال و راضی میکند ، وجود و حضور لوسیا برای ویل مایه ی دلگرمی و آرامش است و ویل تمام سعیش را میکند تا لوسیا به خواسته های خود برسد از جوراب شلواری رنگی تا استخدام پدر کلارک در امر نگهداری قلعه خانواده ترنر.

در پایان و بعد مرگ ویل که با افتادن برگی سبز و زیبا نشان داده می شود لوسیا را میبینیم که به خواسته های خود رسیده ، ویل برای او مقداری پول کنار گذاشته تا لوسی بدون دغدغه به تحصیل در رشته مورد علاقه خود بپردازد و با آرامش زندگی خود را سپری کند ، با این پیوست که او همیشه دوست داشتنی است و عاشقانه زندگی میکند ، در هر موقعیتی که باشد.