سلام بر آزادی...

من درینجا از هرچه که بتواند کمک کند تا حالِ آدمی دیگرگون شود می‌نویسم، از سینما که هنر "تاریخِ" حاضر است، هنری که همانند شعر خیالِ آدمی را دست‌خوشِ تحول می‌کند و به اندیشه وامی‌دارد؛ از همه بیشتر زبان شعر را دوست دارم، من هم با مالرو هم‌عقیده‌ام که گفت سینما زبان است، اما در رقابت با شعر، این شعر است که گوی سبقت را می‌رباید... داستان هم می‌گویم ولی امیدوارم میانِ خوانِش‌اَش خوابتان نگیرد (=
ارادتمند، ــمجرمــ

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

تمثیل « شمع » در شعر بیدل / نگاشته ای از دکتر جباری  - از صفحه دوست خوبم محسن وکیلزاده در فیسبوک



شمع یکی از تمثیل های زیبایی است که در شعر فارسی به وفور دیده شده و بکار رفته است. شاعران پارسی گو، از شمع تصاویر بدیعی ارائه داده اند، امّا « بیدل » در این میان گوی سبقت را ربوده و چنان این پدیده را به گفت آورده است که گویی به گفتگوی با آن نشسته است.

همواره شمع در روشنی بخشی و سوختن دیده شده است، امّا بیدل گاهی شمع را در خجلتِ اظهارِ نیاز می بیند:

 

اشک شمعیم که از خجلت اظهار نیاز // با عرق می چکد از جبهه خود گوهر ما...

 

گاهی شمع را در بی خود گذشتن از خویش می بیند. شمع سر تا پا یک « پا » بیش نیست که در این پا بودن، در عین آنکه از خود به در و قطره قطره آب می شود، ثابت قدم ایستاده است... و این تمثیلی برای اهل سلوک است که باید در طی طریق، چون شمع تماماً « پا » باشند و از خود بیرون آیند... به واقع بیدل در تمثیل شمع، همواره کوشیده است تا مقام محمود انسانی را نشان دهد که ذات او مانند شمع، " از – خود – به در – شدگی " است. شاید این معنا را در آثار متفکری مانند هیدگر به وضوح می یابیم که ذات انسان را اگزیستانسِ او می دانست. دازاین در ذات خود، " فرارونده – Transcendance " و " از خود برون جسته – ecstasis " است و به سخن هیدگر، همان گشودگی یا منکشف بودن آن است:

 

ما را چو شمع این بزم، بی خود گذشتنی هست // گردن چه بر فرازیم، سر نیستیم، پاییم...

 

  • گاهی شمع را چنان می بیند که سر می دهد امّا همچنان ایستاده است:

 

مردان ز استقامت و همّت به رنگ شمع // از جان نمی روند اگر سر بریده اند...

 

ز تلاش همّت شمع دلم آب گشت بیدل // که به ذوق رفتن خویش، همه پاست سر ندارد...

 

استقامت بی کرامت نیست در بنیاد مرد // شمع از خود رفته است امّا زِ جا کم رفته است...

 

ابتدا و انتها در سوختن گم کرده ایم // هر چه دارد شمع از هستی به سر آورده است...

 

  • گاهی شمع را مستحق سر دادن می بیند، چرا که او هیچگاه سر بر سجده نمی ساید و همواره گردن فرازی می کند:

 

با شمع گفتم از چه سرت می دهی به باد // گفت آن سری که سجده ندارد چنین خوش است...

 

  • و گاهی این آتش که بر سر شمع است، عین بالایی و رفعت اوست:

 

اعتبارِ به خود آتش زدنم سهل مگیر // قدّ شمع از همه کَس، یک سر و گردن بالاست...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی