ساعت به وقت معشوق
چه خوش حالی است معلق شدن در هوای معشوق؛
تو خود را با استانداردهایی که او تعریف میکند تنظیم میکنی ... هر آنچه که او خواهد فراهم می آوری او برف خواهد با عطر پوست پرتغالی که روی بخاری قرار گرفته و تو خود را مأمور به تدارک آن میبینی ...
دوربین شیرین ترین پلانها را از فرهاد میگیرد بدون اینکه دیالوگی به هجو گفته شود ...
(فیلم فوق العاده زیبای در دنیای تو ساعت چند است)
شمشیر اختیار تو را سر نهاده ام
دانم که گر تنم بکشی، جان بپروری
سعدی
اختیار دار عاشق ، معشوق است ؛ اما مشخصاً معشوق عاشق را مستقیماً به خود دعوت نمیکند چرا که سعدی در جای دیگری میفرماید:
هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری
بار دوم ز بار نخستین نکوتری
عاشق خود مشتاقانه به استقبال معشوق می رود و به انتظار مینشیدو ناز میخرد
به انتظار عیادت که دوست می آید
خوش است بر دل رنجور عشق بیماری
عاشق خود را سر راه معشوق می رساند و به انتظار عیادتش لحظه شماری میکند ؛ تا آن لحظه که تیغ شمشیر معشوق بر پیکره ی نحیف عاشق بشیند ، نه اینکه این عمل جان سپردن عاشق را به دنبال داشته باشد ، نه معشوق هر بار که تیغش را بر پیکر عاشق مینشاند برایش جان پروری میکند ، او را برای عشقش ثابت قدم میکند .
سنگ بنای عاشقی ، در به دری است ، بی منزلی است ، نه آن بی منزلی مذموم بل عدم سکونت عاشق در یک نقطه یا نقاط محدود مراد ماست ؛ عاشق جائی برای سکونت ندارد الا یک مکان ، و آن جائی نیست بجز قلب معشوقه اش آنهم شاید به او بدهند یا ندهند ، زیر پای عاشق را به جز رقص پلک یار چیز دیگری خالی نمیکند ؛ عزم عاشق را چیزی به جز لبخند یار راسخ نمیکند ، معشوقه که یک اشارت به عاشق بکند ، عاشق زمین و زمان را به هم می دوزد ، کوهکن میشود ؛ ناشدنی ها را شدنی میکند هیچ سیلی از پس غرقه کردن عاشق بر نمی آید الا اشک دیدگان شخص عاشق دلداده ؛ چه زیبا بیدل (علیه الرحمة) با این بیت عاشقی ، عاشق را به تصویر میکشد :
عاشق که بنایش همه بر دوش ِخرابیست
چون دیده چرا خانه به سیلاب نگیرد ؟