سلام بر آزادی...

من درینجا از هرچه که بتواند کمک کند تا حالِ آدمی دیگرگون شود می‌نویسم، از سینما که هنر "تاریخِ" حاضر است، هنری که همانند شعر خیالِ آدمی را دست‌خوشِ تحول می‌کند و به اندیشه وامی‌دارد؛ از همه بیشتر زبان شعر را دوست دارم، من هم با مالرو هم‌عقیده‌ام که گفت سینما زبان است، اما در رقابت با شعر، این شعر است که گوی سبقت را می‌رباید... داستان هم می‌گویم ولی امیدوارم میانِ خوانِش‌اَش خوابتان نگیرد (=
ارادتمند، ــمجرمــ

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۶۷ مطلب با موضوع «عمومی» ثبت شده است

دلم تو را خواهد ...

يكشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۴:۱۹ ق.ظ

همیشه دوست داشتم ببینم حال عاشقی چه حالی است ، همیشه به پر پرواز خیال پرداز ها قبطه میخوردم نمیدانم حرفمو تو چه کلماتی بگونجونم ، شاید همین خط تیره ای که منتظره تا نوشته ای نگاشته شود نهایت ارزوی من باشد همین خط که حروف و نقطه نقطه های کلمات و تو خودش جا داده ... میخوام تا بینهایت نگاه کنم تا اونجایی که چشمم از کار بیافته ، کاش انقد بشنوم تا جایی که گوشم از کار بیافته ، میخوام انقد غرق در عوالم دانایی بشم تا وقتی که دیگه هیچی نفهمم دوست دارم انقد بزرگ بشم دنیا قد ارزن بشه برام تا وقتیکه تیکه تیکه بشم جوری که جمع کردنم فقط از دست یه نفر برمیاد ...

دوست دارم وارد کوی دوست شوم و درب را بکوبم ، در را باز کند و وارد شوم و او پرده را کنار بزند و من با خود روبرو شوم که ضعیفی در مقابل قهار قرار گرفته ...

اللهم الرزقنا شهاده فی سبیلک ...

ساعت به وقت معشوق...

يكشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۳۸ ب.ظ

ساعت به وقت معشوق
چه خوش حالی است معلق شدن در هوای معشوق؛ 

 تو خود را با استانداردهایی که او تعریف میکند تنظیم میکنی ... هر آنچه که او خواهد فراهم می آوری او برف خواهد با عطر پوست پرتغالی که روی بخاری قرار گرفته و تو خود را مأمور به تدارک آن میبینی ...

دوربین شیرین ترین پلانها را از فرهاد میگیرد بدون اینکه دیالوگی به هجو گفته شود ...

(فیلم فوق العاده زیبای در دنیای تو ساعت چند است)


غرق در ...

جمعه, ۹ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۲۲ ب.ظ


من از ذات پرسیدم

تو از صفات گفتی ...

من از او پرسیدم

تو عصا نشان دادی ...

نشانی اش خواستم

تو به دریا کشاندی ام...

؛

شاید همین بهترین راه باشد به او

هرکه را خواهد ، غرقه میکند ...

راه بی راهی است ...

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۷ ب.ظ

ای برادر حق جوی ، اگر کسی با اعتراض خود تو را از راه منحرف کند و از تو بخواهد که در سخن از اسرار الهی ، دلیل و برهان بیان کنی ، از وی دوری کن ؛ و در پاسخ به او بگو : " دلیل شیرینی شهد و هم بستری و امثال آن چیست ؟از ماهیت انها آگاهم کن؟. " ناچار خواهد گفت :"این علم ، به ذوق حاصل می شود و در محدوده ی دلیل نمیگنجد. " به وی بگو : " بحث از اسرار الهی هم ، مانند آن هاست." 
محی الدین ‫#‏ابن_عربی‬ ؛ کتاب تدبیرات الالهیة فی اصلاح مملکة الانسانیة

.

باب دوم ...

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۴ ب.ظ

یکی از مباحثی که در جمهوری افلاطون پیرامون آن بحث می شود عدل و ظلم است ، که هرچه تلاش می شود تا به ذات و کنه ایده های مذکور برسند راه به جایی نمیبرند اما خیلی هم بیراهه نمی روند چرا که به اثر گذاری هر یک از مضامین مذکور می پردازند و بر سر این بحث میکنند که اگر عدل خوب است پس چرا بعضاً در مواردی نتایجی عکس به دنبال دارد ، چرا در مواقعی انسانها را به زحمت می اندازد و یا به نحوی پرداختن به عدل نتایجی ورای انتظار آدمی را در پی دارد .
محدوده ی بحث شاید به اینجا ختم نشود و برای کسب اطلاعات بیشتر دامنه ی پژوهش خود را گسترش دهیم به نحوی که اینبار خوبی را تعریف کنیم و شاید در کنار آن و یا در مقابلش ! نمیدانیم بدی را مورد کنکاش قرار دهیم ، در جمهوری افلاطون آنچه که برداشت می شود ظاهراً دال بر این است که خوبی و یا عدل ، عاری از هرگونه زحمت و مشقت است و یا می شود اینطور گفت که در مباحثه عدل و خوبی را به گونه ای تعریف میکنند که نتیجه اش مادام مثبت باشد ! حال به هر جهتی ؛ ولی لزوماً اینطور نخواهد بود ، ایرادی که در مناظره میگیرند و به جد صحیح است اینست که پرداختن به عدل و خوبی را عاری از هرگونه ظلم و بدی می پندارند ولی در عوض نتیجه ای که انتظار دارند روی نخواهد داد حتی در زمانی که حکم به عدل و داد داده می شود شاید عادلانه نباشد ! بگذارید با مثالی پیش برویم ، فرض میکنیم خاری در دست کودکی فرورفته و پدر از این واقعه آگاه است ، یعنی میداند که خار در دست فرزندش ایجاد درد میکند و باید راه حلی برای آن پیدا کند ، پدر آگاه است که باخارج کردن خار از دست کودک میتواند او را از وجود آن خار رهایی دهد و بر دردش فائق آید و این رویداد "خوبی" خواهد بود که فرزند بهبودی ابتدایی خود را به دست خواهد اورد . اما اینجا مسئله ای که رخ نمایان میکند اینست ، به هنگام خارج کردن خار از دست کودک آیا کودک با درد مضاعفی روبرو نخواهد شد ؟ پاسخ علی القاعده مثبت است و آیا با خونریزی همراه نخواهد شد پاسخ این سوال نیز مثبت است ؛ سوال دیگری که مطرح می شود اینست آیا درد کشیدن مضاف کودک " خوب " است یا خیر ؟ آیا خونریزی او بدون اینکه وی مستحق این واقعه نیست خوب است یا بد ؟ پاسخ به این سوال قطعاً این خواهد بود : " بد است" . حال این سوال پا در میان می گذارد که پس این اقدامات بد چیست که موجب بهبودی کودک خواهد شد ؟ آیا عدل است که کودک درد مضاعفی تحمل کند ؟ پاسخ منفی است . پس این چیست ؟ آن خار چیست که ساعتها باید در رابطه با آن بحث شود که آیا آن را بیرون بکشند یا نه؟ دامنه ی دید را وسیع تر میکنیم میگوییم شاید آن خار در بدن کودک پیشروی کرده و وارد شریان اصلی شده و آن را پاره کرده و موجب مرگ کودک شود . آیا باقی گذاشتن خار در بدن کودک که باعث مرگ او می شود عدالت است ؟ یا اینکه کشیدن خار از دست او با شرایط مذکور عدالت است ؟
پاسخ اینست کشیدن خار از دست کودک با شرایطی که به آن اشاره شد تنها اقدام مطلوب در حق اوست هرچند با درد و خونریزی همراه شود ولی تنها راه نجات او قبل از وخیم تر شدن اوضاع اقدامی است که ذکر آن پیش تر رفت .

نتیجه ای که خواهیم گرفت این است که عدالت عمل مجردی نخواهد بود که ما هر اقدامی را به کفه ی ترازویی بگذاریم و در سویی دیگر عدالت را قرار دهیم و تلاش کنیم که آن عمل را با عدالت تطبیق دهیم عدالت ایده ای نیک است که نتیجه اش به درستی و خوبی ختم خواهد شد هرچند به اقسامی از اعمال منفی تلقی شود ، نظیر درد کشیدن ، تحمل مشقت و رنج و یا خونریزی ولی در نهایت به نیکی ختم خواهد شد ، به طور مثال ما در ریاضیات تابعی داریم به نام تابع سهمی ، که به شکل  نگاشته می شود ، در این تابع ممکن است مقداری منفی وارد شود نظیر 5- اما هرگز خروجی تابع (Y) منفی نخواهد بود ، و همیشه مقداری مثبت است (x) و یا مگر اینکه ورودی تابع 0 باشد که خروجی نیز همان صفر خواهد بود.
این پایان بحث نیست و سعی میکنیم آن را از جهات مختلف ادامه دهیم.
 

زمانی که اندازه نشد ...

دوشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۵۰ ب.ظ

گاه با نگاه میگفت وقتش هست یا نیست ...

گاه با لحن صدا

تند تند که صحبت میکرد یعنی نه حوصله دارد نه زمانی برای بودن ...

از سردی نگاه های او هم همه چیز مشخص بود که هیچگاه قرار نیست زمان رسیدن فرارسد.

از آن وقتی که زمان را ، فاصله ی زمانی یک چرخش کامل زمین نسبت به خورشید مینامیدند تا کنفرانس عمومی واحد ها و مقادیر در سال 1967 به بعد از آن هیچ وقت ، زمان رسیدن ما به هم نشد ...

در کنفرانس عمومی مقادیر 1967مقرر شد که ثانیه را بر حسب ارتعاش اتمهای سزیم تعریف کنند و زمان لازم برای 9192631770 سیکل نوسان سزیم را در حال حاضر و بعد از حال ثانیه بنامند ... اما هیچ یک از اینها زمانی نیست که مرا به او برساند ... هیچ یک ؛ اگر با خورشید و قمر و سزیم و غیره بخواهید زمان را نشان دهید هیچ یک به خوبی حافظ نمیتواند جور او را اندازه بگیرد ، نبودن های او را بشمارد و غمی که از زمان نبودنم تا بعد از نیستیم روا داشت عیان کند .

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت

حافظ علیه الرحمة

" آن " چیست ... ؟

پنجشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۹ ب.ظ

در مقوله ی نگارش یک سابژه یک مبحث و یا یک موضوع ما به دنبال یک اتفاق یک پدیده یک رویداد هستیم که به معنای تام بشود پاشنه آشیل قصه ی ما و یا به تعبیری دیگر شیرازه ای باشد بر اوراق دفتر نوشته های ما تا قصه گرد او بگردد ، و تمام المان ها برای نشان دادن آن به کار گرفته شود ؛ ما به این " آن " خواهیم گفت .!

به طور مثال در ژانر تراژدی ما به دنبال یک غم ی هستیم تا آن را به بهترین شکل ممکن نشان دهیم ،تا بگوییم حرف ما این است ، این عوامل ایجاد "آن" و این شکل خود " آن " و این نتایج " آن " ی که ما به دنبال آن هستیم ، است ؛ در بعضی موارد پرداختن و پرداخت یک " آن " خود شامل چند اتفاق با ترلیانس های متفاوت و یا حتی در مقاطعی با " آن " های متفاوت هستند تا به بیان " آن " ما کمک کنند .

داشتن یک " آن " برای بیان و یا بهتر است این طور بگوییم رسیدن به یک " آن " ، " آن " ی که آبستن وقایع است ، " آن " ی که اتفاقات برای او اتفاق می افتد و میگوید این است تا " آن " بیاید فوق العاده حائز اهمیت است.

فلذا پیدا کردن یک " آن " مشخص از قصه و چیدن تکه های قصه حول محور " آن " خود یک پروسه ی عظیم است که باید به دقت در کنار یکدیگر قرار گیرند و همه برای داشتن یک اتفاق واحد و برداشت مشخص یا چند دیدگاه متفاوت از یک اتفاق ، به کارگرفته شود.

بعد از دیدن ، شنیدن ، لمس کردن و در کل " زی " کردن " آن " به مرحله ی پرداخت خواهیم رسید مرحله ای که یک سیر منطقی برای قصه خواهیم نوشت .

پس از طی این مراحل هم ابزار بیان و نحوه ی بیان " آن " مهم خواهد بود ؛ این مرحله پس از پیدا کردن و عالم شدن نسبت به " آن " قرار خواهد گرفت که گوینده باید با نطقی صحیح آن را به مخاطب ارائه دهد.


پ ن : برای دو نکته پایانی بیشتر و بیشتر باید نوشت ./

اموری که باید سابژکتیوه شوند ...

شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۱ ب.ظ

خیلی خوشحالم که بعد از مدتهای مدیدی دوباره توفیق یارمان بود تا در این جرگه قلم بزنیم ... در این مدت نبودمان بدقلقی های روزگار خود را برای ما به بالاترین دامنه ی خود رسید و باز ما را پخته تر کرد ...

بعد از این مدتها که به اینجا امدم ، موضوعی توجهم را جلب کرد تا در باره ی آن قلم فرسایی کنم ، موضوعی که همه ی نفوس دچار آن خواهند شد ، یا به عبارتی قبل از آنکه خود بخواهند بدان دچار شده اند 

شاید ابتدایی ترین حکمی که در قبال هر آدمی صادق است این باشد که او یک انسان است ... یک انسان با ویژگیهایی ازان به موجود زنده یاد میکنند و اندیشه که والاترین دارایی اوست ؛ شاید پذیرش این حرف برای نخست باری که با آن مواجه میشوید سخت باشد که انسان مادامی انسان است که می اندیشد ، انسان مادامی انسان است که در قبال تصمیم گیری های خود شرط عقل را جاری و ساری نماید و از آن به بهترین وضع ممکن و در عالی ترین حال موجود بهره برد . ( عالی ترین حال موجود را برای خودم دانسته هایی میدانم که انسان آن را به طرق مختلف گرد آوری کرده و از آن برای تصمیم گیری های آتی خود بهره میبرد .)

میتوان گفت رسیدن به اهداف و ایده هایی که مدنظر انسان است و تعقل آن یا به عبارتی اندیشیدن آن و پوشاندن خرقه ی عمل بدان مستلزم سابژکتیوه کردن آن سوژه است .

مراد از سابژکتیوه چیست ؟ چیزی که من تا بحال بدان دست یافتم ، و میتوان گفت ساده ترین تعریف سابژکتیوه این است ، " امری را به واقع زیستن " یا به قول اهالی سینِما ، کاراکتری را که خلق میکنید زندگی کنید ...

شاید به کرات در شعر ها ، در رمان ها در داستان ها ، در فیلم ها قهرمانانی را دیده ، شنیده و یا خوانده باشید که دارای ویژگیهای فوق العاده ایست و تمام ایده های نیک در او جمع است و اقدامات درستی دارد ... خب تمام اینها تنها نمایه است ، تمام ابزار نظیر سینما ، شعر ، رمان ، داستان ؛ ابزاری است تا شما با ایده های نیک آشنا شوید و بعد درباره ی آن تعقل کنید و در مرحله ی آخر تعقل خود را انجام دهید که من اسمش را میگذارم تعقل فعلگرا ، فاعلی که تعقلش را بالفعل در می آورد .

تاریخ که میگذرد اشعار و مدیحه ها و آثار و ... در رثای بزرگان تاریخ بیشتر سروده میشود و هر لحظه به حجم آن افزوده می شود ، اما دنیای پیرامون ما با این گزیده گویی ها تغییری کرده است یا خیر ؟ صرفاً سخن راندن ، به نمایش گذاشتن دردی را از دریای بی کران دردمندی عالم دوا نمیکند ... تنها راه چاره سابژکتیوه کردن اموری است که ما از آنها بعنوان ایده های نیک یاد میکنیم ... تا خودمان به سوی عدالت ، به سوی آزادی و به سوی کرامت انسانی حرکت نکنیم و این تعقلات را تعقل ننماییم و تعقلات را بالفعل نرسانیم شاهد هیچ تغییری نخواهیم بود.


برای گذشته ، حال و آینده ...

چهارشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۳۰ ب.ظ

درست شب قبل از ده سال پیش ، ساعت را برای لحظه ای که بر روی عدد "7" می ایستاد کوک کردم .

اما ساعت "7" خیلی دیر بود ، خیلی ...

ساعت "7" زمانی بود که به او نرسیدم ... 

از آن پس ساعت "7" شد زمان نرسیدن های من ؛ ساعتی که من همیشه دیر میرسیدم و او همیشه پیش تر از من حرکت میکرد ، طوری که چشمانم هیچگاه چشمانش را شکار نکرد ...

از خودم دور شدم ...

جمعه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۱۴ ب.ظ

نوشته های وبلاگی ام جدا که خیلی از نوشته هایم را در آن نمی گذارم ، وبلاگ سیاسی که نمیخواهم زیاد در آن قلم بزنم و اینجا هم کمتر مینویسم ، که اگر وقت کنم و در زمینه های مربوط و مورد علاقه مطالعه داشته باشم حتماً در اینجا یادداشت خواهم کرد.

اما جدا از این نمایه های مجازی ( نه لزوماً غیر واقعی) دفتری هم دارم که برای خوددم مینویسم ... از هر چه که به ذهنم برسد ، از شعر و رویدادهای سیاسی بگیر تا حال و احوالات روزمره و اتفاقاتی که شاهدش بودم و بعضاً با انها روبرو شده ام و تجربه ی شخصی ام شده ؛ الان که این دفتر را باز کردم تاریخ آخرین یادداشتم برای 12ام اردیبهشت است ، با خودم که فکر میکنم هیچ دلیل قانع کننده ای برای این تأخیر ندارم ! آخر با خود عهد بسته  بودم که بنویسم ، خودم را ثبت کنم ، عاری از پوسته ها عاری از شمایل مرسوم و به دور از ماسکهایی که خوی انسان را متفاوت جلوه میدهند ؛ چون اینطور فکر میکنم راحت ترم.

و به خود میگویم این خطا را اینجا ثبت میکنم که به عنوان سندی رسمی در بیاید و خودم را همواره ملزم به یادداشت کنم . و هیچوقت هم از این اتفاق خوب دور نشوم ، روزهائی که نمینوشتم به خود میگفتم که امروز چیز جدیدی که دستگیرم نشد ، پس چرا جوهر هدر بدهم چرا خسته کنم خودم و چشمم را در سوسو زدن چرغ قوه ی گوشی خسته ام اذیت کنم ... اما غافل از اینکه هر روز چیز جدیدی پیدا میکنم ، با چیز جدیدی روبرو میشوم ... چیزهای ساده ای که دنیای اطراف ما را سخت پیچیده کرده ... 

من خودم را میخواهم در نوشته هایم زنده نگه دارم ؛ پس مینویسم .