سلام بر آزادی...

من درینجا از هرچه که بتواند کمک کند تا حالِ آدمی دیگرگون شود می‌نویسم، از سینما که هنر "تاریخِ" حاضر است، هنری که همانند شعر خیالِ آدمی را دست‌خوشِ تحول می‌کند و به اندیشه وامی‌دارد؛ از همه بیشتر زبان شعر را دوست دارم، من هم با مالرو هم‌عقیده‌ام که گفت سینما زبان است، اما در رقابت با شعر، این شعر است که گوی سبقت را می‌رباید... داستان هم می‌گویم ولی امیدوارم میانِ خوانِش‌اَش خوابتان نگیرد (=
ارادتمند، ــمجرمــ

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

ادامه دارد ...

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۲۷ ب.ظ

به دورانی رسیده ام که نمیخواهم ادامه بدهم ، اما ادامه میدهم ... 

ادامه میدهم برای وصل برای رسیدن به لحظه رهایی برای رسیدن به چیزی که تا به حال نداشته ام اما داشته ام ...

دیگر در فکرم آنچه قبل تر از این زمان بوده نیست یا من تهی از آنهایم یا آنها تهی ... قبلتر به این فکر میکردم که چطور ادامه بدهم ، در حال حاضر هم به این فکر میکنم اما کاملاً متفاوت تر از پیش ؛ چرا ؟ نمیدانم !
اینهمه براهین مرا کارگر نیافتاد
درب باز است و میزبانی ندیدم

از هر انچه که هست بیزار نیستم ، راضی هم نیستم ، انگار همه دارند بازی میکنند ، نقشهایی که برایش ساخته نشده اند ، برای همین این صحنه پرشده از وقایع بد قواره ، پدیده هایی که خوبند اما بد اجرا می شوند یا پدیده هایی که در زمان مناسب سراغ کارامتر های خود نمی آیند ، آنها را منتظر میگذارد ... منتظر منتظر و چه نیکو پدیده ای که اتفاقات تلخ همراهش است ...

  • علیرضا شیخ بابایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی